تبليغاتX
عاشقانه ها
تقدیم به کسی که همه کسم بود . . .

وقتی که هیچ نگاهی زخم منو نمی دید

تنها نگاه تو بود که غربتم رو فهمید

وقتی تو گیر و دار حادثه کم آوردم

وقتی که با هر نفس

رو دست شب می مردم

قلب تو منجی این زخمی در به در شد

شب به شب گریه هام

رو دست تو سحر شد

از نفس افتادم و با تو نفس گرفتم

با تو غرورم رو از جاده ها پس گرفتم

وقتی آسمون هم غرورمو نمی دید

وقتی که هر پنجره

به هق هق ام می خندید

وقتی که از سایه ها زخمای کهنه خوردم

تو بازی سرنوشت باختنمو می بردن

با قلب شب کشیده ات

به داد من رسیدی

حتی به خاطر من

از خودتم بریدی

یادم نمیره

یادم نمیره خوبم

مرهم زخمم شدی

یادم نرفته چقدر به پای من کم شدی

نیستی ولی باز توئی که دردمو می دونی

هر جا که باشی بدون

تو خاطرم می مونی

. . .

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 22:40 | لینک ثابت |

گذری بر نوشته های سالیان دور

 به سوی تو و برای تو

برای آرزوهايی كه ميميرند سكوتی خواهم كرد سنگين تر از فرياد

آخرين ياورم خاك

آخرين فريادم سكوت

هرگز كسی اين چنين به كشتن خود برخواسته بود؟

كه من به زندگی نشستم

تو رفتی و من تنها به اين اميد دم ميزنم

كه با هر نفس گامی به سوی تو نزديك تر شوم

* * *

 خداوندا . . .

خداوندا اگر دست، چشم، پا و زبانم را از من گرفتی

 برايم مهم نخواهد بود اما عشق را در وجود من قرار بده.

 خداوندا کمکم کن تا بتوانم سلطنت عشق را

 در سراسر وجود و زندگی خود زنده نگاه دارم.

 خدايا روحم را هميشه بزرگ ،جسمم را هميشه سلامت ،

قلبم را هميشه عاشق،عشقم را هميشه پايدار،

اميدم را هميشه زنده و غرورم را هميشه سر بلند نگاه دار .

* * *

 عشق یعنی چه ؟؟؟

من تازه از آخر عشق آمده ام

عشق یعنی شکستن غرور در برابر یک آدم مغرور

یعنی فریاد زدن همه ی احساس مقابل یک آدم بی احساس

یعنی با تمام وجود خواستن و نرسیدن

یعنی یک غروب غم انگیز یک پائیز برگ ریز

آری عشق یعنی بی وفایی .

* * *

 بیان احساسات

چشمانم در نگاهش ساعت ها خیره ماند

حرفی برای هم نداشتیم

زیرا قلب هایمان در حال نجوا بودند

نمی خواستم خلوتشان را بر هم زنم

سکوت را ترجیح دادم

تا قلب هایمان درد دل کنند

چشم هایش عمق عشق را فریاد می زد

هوس بوسیدن لب هایش آزارم می داد

عشق مقدسمان را با هوسی زود گذر آلوده نکردم

اما چشمانم با اندامش عشق بازی می کرد

چه عاشقانه بود دیروزم . . .

چه تاریک است امروزم . . .

به آتش می کشم خود را

اگر فردا چنین باشد

. . .

* * *

 گل تنهایی اش را فریاد می زند

گلی در مقابلم است . گلی غمگین و تنها

گلی قرمز گلی از نشانه های عشق

بیشتر نگاهش کردم

باز هم بیشتر

از او پرسیدم : چه شده ای گل زیبا ؟

گفتم مانند دلی غمگین و تنها شده ای

دلی که حرف ها دارد برای ما

به یک باره صدایی آمد

ای خدا

این چه بود ؟

آیا خیال است یا حقیقت ؟

صدایی از ته دل صدایی ضعیف

صدایی غمگین پر از بغض

به یکباره بدیدم تکانی خورد آن گل

صدایم زد صدای آشنا

صدایی که گویی شناختم آنرا

دیدم که گل زیباست باز کرده دل تنها

گوش دادم به آن صدای آشنا

گفت : چند سالی ست که تنها

افتاده ام اینجا تنها

به آرزوی آمدن یک عاشق

دستی اندازد و مرا چیند

ولی افسوس . . . ای خدا

گفت : آرزو داشتم تا دهان گشایم تا گریه کنم

ولی کجاست یار آشنا ؟

هر روز با گریه ی آسمان بیدار

قطره های شبنم بر بار

تکانی از نسیم صبحگاهی

نوازشی از سوی او

نوازشی مهربانانه

نوازشی که باز کرد غصه ی یک دل

نوازشی برای این گل بی دل

هر روز همین قصه ی این گل بود اما

باز هم صبح شد

نشد خبری از دو یار دیرین

( باران و نسیم )

دلم گرفت که تنها یارانم گذاشتند مرا تنها

از درد دل ریشه بسته راه خاک

آبی ندارد این ساقه ی تنگ و باریک و خشک و بی فرجام

تا صدایم زدی تو

تو ای عاشق

گفتم : خدایا با من است ؟

من تنها ؟ من غمگین ؟

دیدم مرا صدا زدی

من هم باز کردم عقده ی دل

سخنانش غمناک بود

غمناک تر از آن پیشنهادش

پیشنهادی که لرزاند دلم را

چه بود آن پیشنهاد غمناک ؟

گفت : دست جلو آور

گفتم : چرا ؟

گفت : این گل تنها دگر آرزویی ندارد

جز بودن در دست عاشقی تنها

گفتم : چرا ای گل زیبا ؟

گفت : آرزویم این است ای عاشق تنها

. . .

چیدم آن گل زیبا را به دردناکی

اشکی ریختم بر روی آن از غمناکی

که ای خدا این گل زیبا

عجب گلی بود . . .

* * *

 هدیه

و من تو را به کسی هدیه می دهم

که از من عاشق تر باشد و از من

برای تو مهربان تر

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسنگ راه دور

در خشم در مهربانی در دلتنگی

در هزار همهمه ی دنیا

یکه و تنها بشناسد

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که راز آفتاب گردان

و تمام سخاوت های عاشقانه ی این گل معصوم را بداند

و ترنم دلپذیر هر آهنگ هر نجوای کوچک

برایش یک خاطره ی مشترک باشد

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد

که امروز هوای دلت آفتابی ست

یا آن دلی که من برایش میمیرم

سرد و بارانی ست

ای بهانه ی زنده بودنم

تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که

قلبش بعد از دو بار دیدن تو

باز هم به دیوانگی و بی پروائی اولین نگاه من بتپد

همانطور عاشق همانطور مبهوت وقار و جمال بی مثالت

آیا کسی پیدا خواهد شد ؟

از من عاشق تر و از من مهربان تر برای تو

تو را سخاوتمندانه با خود خواهم بخشید

تو را فقط و فقط به خدا می سپارم

تو را فقط به قلب عاشقم هدیه خواهم کرد .

* * *

یکی بود یکی نبود . . .

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

تو خونه کنج قفس

پرنده ای نشسته بود

آروم آروم ناله می کرد

به یاد روز های رفته

چه غریب و خسته بود

دلش هم شکسته بود

تو قفس بی آب و دون

چشماشم به آسمون

اشک های دونه به دونه اش

می چکید تو آشیون

تو قفس تاریک و سرد

دل اون لبریز درد

واسه رفتن یا پریدن

نا نداشت پرنده مون

. . .

* * *

 به یاد دوران شیرین کودکی . . .

چشم چشم دو ابرو

دماغ و دهن یه گردو

چوب چوب یه گردن

اینم یه گردی تن

دست دست دو تا پا

انگشت ها و جوراب ها

. . .

همین !

میشه یه آدمک

یه آدمک که روز های بچگی مو باهاش شاد و خوشحال بودم

و راضی از اینکه آدمکی دارم که خودم کشیدمش

ولی یه چیزی رو جا انداختم

یادم رفت واسه آدمکم دل بکشم که بتونه احساس کنه

الآن که آدمکم بزرگ شده و می تونه بفهمه

موندم سردرگم که چطور بهش بفهمونم که دوسش دارم ؟

اون معنی دوست داشتن رو بلد نیست .

اگه روزی روزگاری کسی پیدا شد که یادش نرفته موقع کشیدن آدمک

براش قلب بکشه

به آدمک خودش سفارش کنه که اگه آدمک منو تو سرزمین آدمک ها دید

بهش بگه که حامد دوسش داره

* * *

 عشق ممنوع

چقدر سخته وقتی تو زندان عاشقی گرفتار شدی

و ازت پرسیدن جرمت چیه ؟

بگی : عشق . . .

چقدر سخته وقتی که کادوی تولدت که همیشه کلی واست عزیزه

بی وفایی باشه . . .

چقدر سخته وقتی کسی که دلت رو اسیر کرده

جواب نگاه عاشقانه ی تو رو نده . . .

چقدر سخته وقتی عاشق کسی باشی

که از عشق چیزی نمی دونه . . .

ولی سخت تر از همه اینه که تو جاده های عاشقی به تابلوی عبور ممنوع بخوری

به همون تابلویی که هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته

عشق ممنوع

* * *

 دو خط موازی

پسرکی دو خط موازی بر روی تخته سیاه کشید .

خط اول به خط دوم گفت :

ما می توانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم .

دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی ؟

. . .

در همان زمان معلم فریاد زد

دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند

مگر اینکه یکی از آنها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند .

. . .

چرا تو غرورت را نمی شکنی ؟

دیگر در من غروری نمانده .

* * *

 خیانت

صدای او را می شنید

امید داشت طنین عشق از آن به گوش رسد

اما صدای بیگانه ای را از قلبش شنید

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی

خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری

خیانت می تواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

گناه تنها کردار زشت نیست

گناه می تواند ذهن هوس آلود باشد

باید مراقب قلب و روحش باشد

دزد بسیار است . . .

* * *

 یادم باشد

یادم باشد فردا را جلو بیندازم

و ساعت را کوک کنم روی چه وقت

فردا باران بگیرد بیاید تا نزدیکی های عصر

و بر گردد

یادم باشد اگر آهسته قدم بر دارم دیر تر شب می شود

و آفتاب گردان ها چند دقیقه دیر تر لال می شوند

چیز های دیگر هم یادم باشد

یادم باشد

یادت باشد

دوستت دارم

* * *

 عشق و نفرت

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده

گفتی که باید بروم حوصله ای نیست

گفتی کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من شعله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

* * *

 آخر قصه

می دونم آخر قصه می رسی به داد من

لحظه ی یکی شدن

وقتی هیچ خبری از تو ندارم

وقتی نیستی تا سرم رو روی شانه هات بذارم

وقتی تنهای تنها شدم

وقتی که تمام غم های دنیا میاد سراغم

وقتی که دیگه حتی اشک هم جواب نمیده

وقتی باید باور کنم که من هم پشت تابلوی عبور ممنوع عشق ایستادم

یه گوشه آروم و ساکت می نشینم

دیوان حافظ رو بر می دارم

به یاد یک شب به نیت دل تو فال می گیرم

بعد هم آروم اشکامو پاک می کنم

به تنهایی و تاریکی شب لبخند می زنم

می دونم که یکی هست که فریاد دلم رو می شنوه

می دونم که خدا می دونه که چقدر دوسش دارم

* * *

 حقیقت

روز اولی که او را دیدم خوب یادم است .

با همین چشم های جادوئی به من نگاه می کرد .

چشم هایش گیرندگی عجیبی داشت

چه زود عاشقش شدم .

می خواستم همه ی زندگی ام را بدهم و او را مال خودم کنم

اما حالا من مال او شده بودم

چشم های خمارشو دیدم

او را در آغوش گرفتم

چه زود آواره ی دیوانگی و حیرانی و دوست داشتن شدم

ای کاش زیبای سرزمین خورشید

. . .

خدایا حق من این نبود

تا کی سکوت حق من است ؟

خدایا دیوانه شدم

بدادم برس ای خدا

. . .

* * *

 وقت جدایی

از نگاهت می شود فهمید

که هنگام جدایی سخت نزدیک است

مرا نه تاب ماندن هست

نه پایی برای رفتن از اینجا

تو را هرگز نمی دانم

چگونه با چه روئی

بی من تنها جدا به سوی خانه خواهی رفت

این صدای پای تردید است

می گوید به من :

باید که تنها رفت .

می روم اما

تو را در یاد خواهم داشت

. . .

* * *

 مجنون

دید مجنون را یکی صحرا نورد

در میان بادیه بنشسته فرد

کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم

می زند با اشک خونین این رقم

گفت : ای مجنون شیدا چیست این ؟

می نویسی نامه بهر کیست این ؟

گفت : مشق نام لیلی می کنم

خاطر خود را تسلی می کنم

چون میسر نیست بر من کام او

عشق بازی می کنم با نام او

* * *

  قیمت عشق

برای خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد،‌ ديوانه هيچ نداشت و گريست،‌

 گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد ،‌

 اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است .

* * *

 حسین پناهی

آری گلم

دلم

حرمت نگهدار

کاین اشک ها

خون بهای عمر رفته ی من است .

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 22:3 | لینک ثابت |

دل نوشته ها

 انتظار بی پایان

 پیمان بسته بودی

که تنهایم نگذاری

اما رفتی

ای یار مهربان

اولین دیدارمان چه خوب بود

و چه زود گذشت

اینک بهار آمد اما

باز تنهایم

درد دلم را به مرغی عاشق گفتم

شاید پیدایت کند

مانند شمع سوختم و ساختم

اما هنوز پیدایت نکردم

" منصوره ابراهیمی "

شمع

 

  گمشده

نمی دانم , با چه واژه ای تو را صدا کنم . با چه صدایی تو را بخوانم .

من در سکوت تیره ی شب , دنبال واژه ی روشنی هستم

که سال هاست آن را از یاد برده ام .

می خواهم قلبم را به تسخیر محبت بدهم .

می گویند تنها آن زمان است که واژه ی عشق در دل شعله ور می شود .

" آتنا شهریاری "

قلب تسخیر شده

 

 آخرین نگاه

آخرین نگاهت را وقتی غریبانه می رفتی قاب نگاه بارانی ام کردم

و جاده , این تنها همسفر ظلماتی تو را تا ابد نفرین کردم و

عشق را آه کشیدم .

بعد از تو گریه , این همدم بی منت هنوز با من بی وقفه همدردی می کند .

بعد از آخرین نگاهت خاطراتمان هر روز از مقابل چشمانم عبور می کند .

باور کن هنوز به یاد آخرین نگاهت , تنهایی ام را گریه می کنم .

" کنار کوهی "

آخرین نگاه

 

 شادی یا غم

چقدر شگفت است , غریب لحظه ای که کودکی چشم به جهان می گشاید

و مادری چشم از آن فرو می بندد .

این لحظه را چگونه می توان تعبیر کرد ؟

شادی است یا غم ؟

جشن است یا ماتم ؟

اشکی که در چشم حلقه می زند اشک شوق است یا سرشک اندوه ؟

این را چه کسی می داند ؟

" هاله جهانگیری "

اشک

 

 گوشه ی چشم

آرزوهایم ساده اند و صمیمی .

به سادگی دل پاک کبوتران .

به صمیمیت نگاهی که در میان چشمان دو عاشق پرواز می کند .

آرزوهایم به رنگ نگاه عاشقانه ی توست .

از تو جز گوشه چشمی نمی خواهم .

گوشه ای تا نگاه پرپر شده ی دل عاشقم را در آن جای بدهم .

" . . . "

گوشه چشم

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 0:9 | لینک ثابت |

جمله های ناب

 زندگی کتابی است پر ماجرا .

هیچ گاه آن را به خاطر یک ورق اش دور مینداز

کتاب زندگی

 

قلبت را خالی نگه دار

اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی

سعی کن که فقط یک نفر باشد .

به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم

چرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز

 

برای مردم چیزی بنویس که به آن احتیاج دارند

نه آن چیزی را که آنها می پسندند .

 

وقتی برگ ها را زیر پایت له می کنی

به یاد داشته باش که آنها روزی به تو نفس هدیه می کردند .

برگ زرد پائیزی

 

 هیچ وقت مغرور مشو

برگ ها وقتی می ریزند که احساس می کنند طلا شده اند .

برگ زرد پائیزی

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:2 | لینک ثابت |

روز مبادا

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه باید ها . . .

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخند های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم :

باشد برای روز مبادا !

اما

در صفحه های تقویم

تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روز های ماست

اما چه کسی می داند ؟

شاید

امروز نیر روز مبادا باشد !

* * *

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه باید ها . . .

هر روز بی تو

روز مباداست !

قیصر امین پور

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 18:30 | لینک ثابت |

شروعی دوباره

سلام

فکر نمی کردم دیگه روحیه ی وبلاگ نویسی داشته باشم

ولی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که نمی تونم ازش دل بکنم

( مخصوصا از این وبلاگم )

یه پیغامی هم واسه اون کسی دارم که زحمات چندین ساله ی منو پاک کرده :

سلام چطوری بچه جون !

می دونم هکر نیستی یعنی جوجه هم نیستی

تو رو سپردم به خدا

البته اگه بیایی جلو و خودتو معرفی کنی

خودم هم در خدمت شما هستم

از خجالتت در میام !

اینو بهت قول میدم

از هر کسی بپرسی حامد بهت نشون میدن

جرات و مردانگی به خرج بده و نترس بیا جلو . . .

* * *

از این به بعد وبلاگ عاشقانه ها رو متفاوت تر خواهید دید

منتظر باشید

ممنون

  

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:48 | لینک ثابت |

ما اینیم دیگه
من این وبلاگو هک کردم

ولی پسوردشو تغییر ندادم

فقط یه کوچولو از مطالباشو پاک مردم

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 19:16 | لینک ثابت |

زندگی بر خلاف آرزو هایم گذشت

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 2:0 | لینک ثابت |

عشق و نفرت

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 1:59 | لینک ثابت |

تقدیم با عشق

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 1:58 | لینک ثابت |

نگاه منتظر

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 1:51 | لینک ثابت |

به یادم باش

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 0:50 | لینک ثابت |

فال ماه تولد ( مهر ماه )

روحيه فداکاري متولدين اين ماه در مورد خانواده و فاميل نشان از قلب پاک و مهربان شان دارد و کاش

 همه آنها قدر مهرباني و فداکاري اين عده را بدانند . اگر حتي جوابگو نيستند حداقل سبب آزارشان

نشوند . در حال بايد اين گروه بدانند که هيچ حادثه و عکس العمل منفي نبايد روحيه و اخلاق شان را

تغيير بدهد . خستگي ها و بي خوابيها براي گروهي از متولدين اين ماه دردسر ايجاد نموده است . اين

 عده بايد براي سلامت روح و جسم خود روش تنظيم شده اي را دنبال کنند . بيشتر متاهلين اين ماه

هميشه نگران فرزندان خود هستند، گاه اين نگرانيها سبب ميشود دچار ماليخوليا و کابوس شوند در

حاليکه بامراقبت هاي بيشتري نزديکي و دوستي با بچه ها اطلاع از زندگي و حوادث روزانه شان ميتواند

سبب راحتي خيال شود

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 14:11 | لینک ثابت |

خدا حافظ ( ولی دیگه نرفتم )
نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 22:24 | لینک ثابت |

غروب . . .

  

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 22:10 | لینک ثابت |

خاکستر

به من بگوييد

 فرزانگان رنگ بوم و قلم

 چگونه

 خورشيدي را تصوير مي كنيد

كه ترسيمش

 سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 21:51 | لینک ثابت |

آه آری باز هم خیانت . . .

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 23:29 | لینک ثابت |

من از تو ميمردم

من از تو مي مردم

اما تو زندگاني من بودي

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي

وقتي كه من خيابانها را

بي هيچ مقصدي مي پيمودم

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي

تو از ميان نارونها گنجشكهاي عاشق را

  به صبح پنجره دعوت مي كردي

وقتي كه شب مكرر ميشد

وقتي كه شب تمام نيمشد

تو از ميان نارونها گنجشك هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميكردي

تو با چراغهايت مي آمدي به كوچه ما

تو با چراغهايت مي آمدي

وقتي كه بچه ها مي رفتند

و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند

و من در آينه تنها مي ماندم

تو با چراغهايت مي آمدي ...

تو دستهايت را مي بخشيدي

تو چشمهايت را مي بخشيدي

تو مهربانيت را مي بخشيدي

وقتي كه من گرسنه بودم

 تو زندگانيت را مي بخشيدي

تو مثل نور سخي بودي

تو لاله ها را ميچيدي

و گيسوانم را مي پوشاندي

 وقتي كه گيسوان من از عرياني مي لرزيدند

تو لاله ها را مي چيدي

تو گونه هايت را مي چسباندي

به اضطراب پستان هايم

وقتي كه من ديگر

چيزي نداشتم كه بگويم

تو گونه هايت را مي چسباندي

به اضطراب پستانهايم

و گوش مي دادي

به خون من كه ناله كنان مي رفت

و عشق من كه گريه كنان مي مرد

تو گوش مي دادي

اما مرا نمي ديدي

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 23:21 | لینک ثابت |

بی تو میمیرم

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 23:14 | لینک ثابت |

غروب دلگیر

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 23:12 | لینک ثابت |

شبی بارانی

و رسالت من اين خواهد بود

 تا دو استكان چاي داغ را

 از ميان دويست جنگ خونين

 به سلامت بگذرانم

تا در شبي باراني

آن ها را

 با خداي خويش

چشم در چشم هم نوش كنيم

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 23:3 | لینک ثابت |

کودکی ها

به خانه مي رفت

 با كيف

و با كلاهي كه بر هوا بود

چيزي دزديدي ؟

مادرش پرسيد

 دعوا كردي باز؟

 پدرش گفت

 و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد

به دنبال آن چيز

 كه در دل پنهان كرده بود

 تنها مادربزرگش ديد

گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش

 و خنديده بود

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 23:2 | لینک ثابت |

پروانه ها

حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
 اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
 در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
 بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
 مي داني ؟
 انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
انگار صداي شيون مي آيد
گوش كن
 مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
اما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
 گوش كن
 يكي بود يكي نبود
زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
 به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
 مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
 تاريخ يا جغرافي ؟
 مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
 براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
 به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
حق با تو بود
 مي بايست مي خوابيدم
 اما مادربزرگ ها گفته اند
 چشم ها نگهبان دل هايند
 مي داني ؟
 از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
 كودك
 خرگوش
 پروانه
 و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه
 بي نهايت
 بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
 پروانه ها
 آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
 در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
 دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
 كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
 او را
 كسي را دوست مي دارم

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 23:38 | لینک ثابت |

ساده دل

 دل ساده
 برگرد و در ازاي يك حبه كشك سياه شور
 گنجشك ها را
از دور و بر شلتوك ها كيش كن
 كه قند شهر
دروغي بيش نبوده است

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 23:35 | لینک ثابت |

غریب

مادربزرگ

 گم كرده ام در هياهوي شهر

آن نظر بند سبز را

كه در كودكي بسته بودي به بازوي من

در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق

 خمره دلم

 بر ايوان سنگ و سنگ شكست

دستم به دست دوست ماند

پايم به پاي راه رفت

من چشم خورده ام

 من چشم خورده ام

من تكه تكه از دست رفته ام

در روز روز زندگانيم

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 23:19 | لینک ثابت |

با تو همیشه و هر جا

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 22:53 | لینک ثابت |

همه تن چشم شدم ...

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 22:4 | لینک ثابت |

بی تو دریای دلم طوفانی ست

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 21:21 | لینک ثابت |

عاشقتم

Lovely Friend

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 16:51 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 16:46 | لینک ثابت |