تبليغاتX
عاشقانه ها
تولدم مبارک !

چند سال پیش دوازدهم مهر ماه به دنیا اومدم !

تولد تولد تولدم مبارک

مبارک مبارک تولدم مبارک

نمی خوام شمع ها رو فوت کنم

چون نمی خوام صد سال زنده باشم

* * *

یعنی تولدمه ؟!

دیدم هیچ کس ( البته به غیر از . . . ) یادش نیست خودم به خودم تبریک گفتم

کسانی که واسشون مهم بود

همه شاید یه جوری مرده بودن

تولدم مبارک !

یک روز پائیزی

اشکی چکید بر زمین

اشکی از چشمانی کوچک

صبح تمام شد و آن روز بود

که برای اولین بار صبحی می دیدم

هر چند تصویری نیست

حال سال ها گذشته

و سالی بر سال های زندگی ام افزوده می شود

می شنوم از همه سو می گویند :

تولدت مبارک

تولدم مبارک !

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ساعت 22:49 | لینک ثابت |

دل نوشته ها ( تقدیم به . . . )

جایی برای رفتن نیست

و چیزی برای یافتن وجود ندارد

تو بیش از آن همان جایی هستی که باید

به دنبال چیزی بودن است که گناه است

جستجو تنها راهی است که به بیراه می کشاندت .

" شقایق "

 

* * *

 

شقایق هر گلبرگت قصه ای بود از عشق

اشک چشمم رنگ گلبرگ تو رو دزدید

که تو بی رنگ شدی

یادگار روزای عاشقی بودی برای من

که حالا سنگ شدی     گل بی رنگ شدی

شاهد سوز دل تنگ شدی

من و تو عاشقونه     یه روز تو باغ خورشید

به هم دیگه رسیدیم     نگات نگامو دزدید

میون باغ خورشید     یه عهد تازه بستیم

که مال هم بمونیم     واسش جناغ شکستیم

گفتی اگه ببینم     یاد من از دلت رفت

یادم تو را فراموش     یادم تو را فراموش

گفتم که شعله ی عشق     حتی اگه بمیرم

در من نمیشه خاموش

قدم زدیم دویدیم     به دشت گل رسیدیم

یه دشت پر شقایق     شقایق های معصوم

که شاخه ای شو چیدیم

با غنچه ی شقایق     برام نگینی ساختی

وقتی به من سپردیش     گفتی که شرط رو باختی

گفتم که این شقایق     رو قلبمه همیشه

حتی اگه بمیرم     ازم جدا نمیشه

گذشت روزای روشن     ببین چی شد زمونه

ببین که بی کسی رو     سر می کنم تو خونه

وقتی بهت رسیدم     دیدم روانه بودی

راستی درست می گفتی     یادت مرا فراموش

وقتی که عشقی تازه     رفتی گرفتی آغوش

یادت مرا فراموش     یادت مرا فراموش

یادت نرفته از دل     یادت مرا فراموش

یادت نرفته از دل

نگام هنوز به غنچه ست

غنچه ی پژمرده ی شقایق رو طاقچه ست

غنچه داره میمیره     دلم داره می گیره

آخه با مرگ غنچه     عشق منم میمیره

 

* * *

 

دوستم داشته باش     باد ها دل تنگند

دست ها بیهوده     چشم ها بی رنگند

دوستم داشته باش     شهر ها می لرزند

برگ ها می سوزند     یاد ها می گندند

باز شو تا پرواز     سبز باش از آواز

آشتی کن با رنگ     عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش     سیب ها خشکیده

یاس ها پوسیده     شیر هم ترسیده

دوستم داشته باش     عطر ها در راهند

دوستت داره ها     آه , چه کوتاهند

دوستت خواهم داشت     بیشتر از باران

گرم تر از لبخند     داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت     شاد تر خواهم شد

ناب تر , روشن تر     بارور خواهم شد

دوستم داشته باش     برگ را باور کن

آفتابی تر شو     باغ را از بر کن

دوستم داشته باش     عطر ها در راهند

دوستت دارم ها     آه , چه کوتاهند

خواب دیدم در خواب     آب ,  آبی تر بود

روز ,  پر سوز نبود     زخم , شرم آور بود

خواب دیدم در تو     رود از تب می سوخت

نور گیسو می بافت     باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش     عطر ها در راهند

دوستت دارم ها     آه , چه کوتاهند

.  .  .

 

* * *

 

لحظه های ناب کودکی ام

در پیچ و تاب زمان گم شد

دوستانم را روزگار گرفت

عشقم را عاشقی دیگر ربود

و خدایم را خدا کشت

ما ماندیم و یک بقچه رفاقت

تن خمیده ی عشق و پوچی فرح انگیز لحظه ها

ما ماندیم و سیگاری کنج لب

تلخی چای بی قند و خش خش برگ ها زیر پا

ما ماندیم و سیبی از دست حوا

گردش بی حد و حصر و معصومیت فراموش شده ی دنیا

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 15:20 | لینک ثابت |