تبليغاتX
عاشقانه ها
گذری بر نوشته های سالیان دور

 به سوی تو و برای تو

برای آرزوهايی كه ميميرند سكوتی خواهم كرد سنگين تر از فرياد

آخرين ياورم خاك

آخرين فريادم سكوت

هرگز كسی اين چنين به كشتن خود برخواسته بود؟

كه من به زندگی نشستم

تو رفتی و من تنها به اين اميد دم ميزنم

كه با هر نفس گامی به سوی تو نزديك تر شوم

* * *

 خداوندا . . .

خداوندا اگر دست، چشم، پا و زبانم را از من گرفتی

 برايم مهم نخواهد بود اما عشق را در وجود من قرار بده.

 خداوندا کمکم کن تا بتوانم سلطنت عشق را

 در سراسر وجود و زندگی خود زنده نگاه دارم.

 خدايا روحم را هميشه بزرگ ،جسمم را هميشه سلامت ،

قلبم را هميشه عاشق،عشقم را هميشه پايدار،

اميدم را هميشه زنده و غرورم را هميشه سر بلند نگاه دار .

* * *

 عشق یعنی چه ؟؟؟

من تازه از آخر عشق آمده ام

عشق یعنی شکستن غرور در برابر یک آدم مغرور

یعنی فریاد زدن همه ی احساس مقابل یک آدم بی احساس

یعنی با تمام وجود خواستن و نرسیدن

یعنی یک غروب غم انگیز یک پائیز برگ ریز

آری عشق یعنی بی وفایی .

* * *

 بیان احساسات

چشمانم در نگاهش ساعت ها خیره ماند

حرفی برای هم نداشتیم

زیرا قلب هایمان در حال نجوا بودند

نمی خواستم خلوتشان را بر هم زنم

سکوت را ترجیح دادم

تا قلب هایمان درد دل کنند

چشم هایش عمق عشق را فریاد می زد

هوس بوسیدن لب هایش آزارم می داد

عشق مقدسمان را با هوسی زود گذر آلوده نکردم

اما چشمانم با اندامش عشق بازی می کرد

چه عاشقانه بود دیروزم . . .

چه تاریک است امروزم . . .

به آتش می کشم خود را

اگر فردا چنین باشد

. . .

* * *

 گل تنهایی اش را فریاد می زند

گلی در مقابلم است . گلی غمگین و تنها

گلی قرمز گلی از نشانه های عشق

بیشتر نگاهش کردم

باز هم بیشتر

از او پرسیدم : چه شده ای گل زیبا ؟

گفتم مانند دلی غمگین و تنها شده ای

دلی که حرف ها دارد برای ما

به یک باره صدایی آمد

ای خدا

این چه بود ؟

آیا خیال است یا حقیقت ؟

صدایی از ته دل صدایی ضعیف

صدایی غمگین پر از بغض

به یکباره بدیدم تکانی خورد آن گل

صدایم زد صدای آشنا

صدایی که گویی شناختم آنرا

دیدم که گل زیباست باز کرده دل تنها

گوش دادم به آن صدای آشنا

گفت : چند سالی ست که تنها

افتاده ام اینجا تنها

به آرزوی آمدن یک عاشق

دستی اندازد و مرا چیند

ولی افسوس . . . ای خدا

گفت : آرزو داشتم تا دهان گشایم تا گریه کنم

ولی کجاست یار آشنا ؟

هر روز با گریه ی آسمان بیدار

قطره های شبنم بر بار

تکانی از نسیم صبحگاهی

نوازشی از سوی او

نوازشی مهربانانه

نوازشی که باز کرد غصه ی یک دل

نوازشی برای این گل بی دل

هر روز همین قصه ی این گل بود اما

باز هم صبح شد

نشد خبری از دو یار دیرین

( باران و نسیم )

دلم گرفت که تنها یارانم گذاشتند مرا تنها

از درد دل ریشه بسته راه خاک

آبی ندارد این ساقه ی تنگ و باریک و خشک و بی فرجام

تا صدایم زدی تو

تو ای عاشق

گفتم : خدایا با من است ؟

من تنها ؟ من غمگین ؟

دیدم مرا صدا زدی

من هم باز کردم عقده ی دل

سخنانش غمناک بود

غمناک تر از آن پیشنهادش

پیشنهادی که لرزاند دلم را

چه بود آن پیشنهاد غمناک ؟

گفت : دست جلو آور

گفتم : چرا ؟

گفت : این گل تنها دگر آرزویی ندارد

جز بودن در دست عاشقی تنها

گفتم : چرا ای گل زیبا ؟

گفت : آرزویم این است ای عاشق تنها

. . .

چیدم آن گل زیبا را به دردناکی

اشکی ریختم بر روی آن از غمناکی

که ای خدا این گل زیبا

عجب گلی بود . . .

* * *

 هدیه

و من تو را به کسی هدیه می دهم

که از من عاشق تر باشد و از من

برای تو مهربان تر

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسنگ راه دور

در خشم در مهربانی در دلتنگی

در هزار همهمه ی دنیا

یکه و تنها بشناسد

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که راز آفتاب گردان

و تمام سخاوت های عاشقانه ی این گل معصوم را بداند

و ترنم دلپذیر هر آهنگ هر نجوای کوچک

برایش یک خاطره ی مشترک باشد

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد

که امروز هوای دلت آفتابی ست

یا آن دلی که من برایش میمیرم

سرد و بارانی ست

ای بهانه ی زنده بودنم

تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که

قلبش بعد از دو بار دیدن تو

باز هم به دیوانگی و بی پروائی اولین نگاه من بتپد

همانطور عاشق همانطور مبهوت وقار و جمال بی مثالت

آیا کسی پیدا خواهد شد ؟

از من عاشق تر و از من مهربان تر برای تو

تو را سخاوتمندانه با خود خواهم بخشید

تو را فقط و فقط به خدا می سپارم

تو را فقط به قلب عاشقم هدیه خواهم کرد .

* * *

یکی بود یکی نبود . . .

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

تو خونه کنج قفس

پرنده ای نشسته بود

آروم آروم ناله می کرد

به یاد روز های رفته

چه غریب و خسته بود

دلش هم شکسته بود

تو قفس بی آب و دون

چشماشم به آسمون

اشک های دونه به دونه اش

می چکید تو آشیون

تو قفس تاریک و سرد

دل اون لبریز درد

واسه رفتن یا پریدن

نا نداشت پرنده مون

. . .

* * *

 به یاد دوران شیرین کودکی . . .

چشم چشم دو ابرو

دماغ و دهن یه گردو

چوب چوب یه گردن

اینم یه گردی تن

دست دست دو تا پا

انگشت ها و جوراب ها

. . .

همین !

میشه یه آدمک

یه آدمک که روز های بچگی مو باهاش شاد و خوشحال بودم

و راضی از اینکه آدمکی دارم که خودم کشیدمش

ولی یه چیزی رو جا انداختم

یادم رفت واسه آدمکم دل بکشم که بتونه احساس کنه

الآن که آدمکم بزرگ شده و می تونه بفهمه

موندم سردرگم که چطور بهش بفهمونم که دوسش دارم ؟

اون معنی دوست داشتن رو بلد نیست .

اگه روزی روزگاری کسی پیدا شد که یادش نرفته موقع کشیدن آدمک

براش قلب بکشه

به آدمک خودش سفارش کنه که اگه آدمک منو تو سرزمین آدمک ها دید

بهش بگه که حامد دوسش داره

* * *

 عشق ممنوع

چقدر سخته وقتی تو زندان عاشقی گرفتار شدی

و ازت پرسیدن جرمت چیه ؟

بگی : عشق . . .

چقدر سخته وقتی که کادوی تولدت که همیشه کلی واست عزیزه

بی وفایی باشه . . .

چقدر سخته وقتی کسی که دلت رو اسیر کرده

جواب نگاه عاشقانه ی تو رو نده . . .

چقدر سخته وقتی عاشق کسی باشی

که از عشق چیزی نمی دونه . . .

ولی سخت تر از همه اینه که تو جاده های عاشقی به تابلوی عبور ممنوع بخوری

به همون تابلویی که هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته

عشق ممنوع

* * *

 دو خط موازی

پسرکی دو خط موازی بر روی تخته سیاه کشید .

خط اول به خط دوم گفت :

ما می توانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم .

دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی ؟

. . .

در همان زمان معلم فریاد زد

دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند

مگر اینکه یکی از آنها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند .

. . .

چرا تو غرورت را نمی شکنی ؟

دیگر در من غروری نمانده .

* * *

 خیانت

صدای او را می شنید

امید داشت طنین عشق از آن به گوش رسد

اما صدای بیگانه ای را از قلبش شنید

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی

خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری

خیانت می تواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

گناه تنها کردار زشت نیست

گناه می تواند ذهن هوس آلود باشد

باید مراقب قلب و روحش باشد

دزد بسیار است . . .

* * *

 یادم باشد

یادم باشد فردا را جلو بیندازم

و ساعت را کوک کنم روی چه وقت

فردا باران بگیرد بیاید تا نزدیکی های عصر

و بر گردد

یادم باشد اگر آهسته قدم بر دارم دیر تر شب می شود

و آفتاب گردان ها چند دقیقه دیر تر لال می شوند

چیز های دیگر هم یادم باشد

یادم باشد

یادت باشد

دوستت دارم

* * *

 عشق و نفرت

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده

گفتی که باید بروم حوصله ای نیست

گفتی کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من شعله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

* * *

 آخر قصه

می دونم آخر قصه می رسی به داد من

لحظه ی یکی شدن

وقتی هیچ خبری از تو ندارم

وقتی نیستی تا سرم رو روی شانه هات بذارم

وقتی تنهای تنها شدم

وقتی که تمام غم های دنیا میاد سراغم

وقتی که دیگه حتی اشک هم جواب نمیده

وقتی باید باور کنم که من هم پشت تابلوی عبور ممنوع عشق ایستادم

یه گوشه آروم و ساکت می نشینم

دیوان حافظ رو بر می دارم

به یاد یک شب به نیت دل تو فال می گیرم

بعد هم آروم اشکامو پاک می کنم

به تنهایی و تاریکی شب لبخند می زنم

می دونم که یکی هست که فریاد دلم رو می شنوه

می دونم که خدا می دونه که چقدر دوسش دارم

* * *

 حقیقت

روز اولی که او را دیدم خوب یادم است .

با همین چشم های جادوئی به من نگاه می کرد .

چشم هایش گیرندگی عجیبی داشت

چه زود عاشقش شدم .

می خواستم همه ی زندگی ام را بدهم و او را مال خودم کنم

اما حالا من مال او شده بودم

چشم های خمارشو دیدم

او را در آغوش گرفتم

چه زود آواره ی دیوانگی و حیرانی و دوست داشتن شدم

ای کاش زیبای سرزمین خورشید

. . .

خدایا حق من این نبود

تا کی سکوت حق من است ؟

خدایا دیوانه شدم

بدادم برس ای خدا

. . .

* * *

 وقت جدایی

از نگاهت می شود فهمید

که هنگام جدایی سخت نزدیک است

مرا نه تاب ماندن هست

نه پایی برای رفتن از اینجا

تو را هرگز نمی دانم

چگونه با چه روئی

بی من تنها جدا به سوی خانه خواهی رفت

این صدای پای تردید است

می گوید به من :

باید که تنها رفت .

می روم اما

تو را در یاد خواهم داشت

. . .

* * *

 مجنون

دید مجنون را یکی صحرا نورد

در میان بادیه بنشسته فرد

کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم

می زند با اشک خونین این رقم

گفت : ای مجنون شیدا چیست این ؟

می نویسی نامه بهر کیست این ؟

گفت : مشق نام لیلی می کنم

خاطر خود را تسلی می کنم

چون میسر نیست بر من کام او

عشق بازی می کنم با نام او

* * *

  قیمت عشق

برای خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد،‌ ديوانه هيچ نداشت و گريست،‌

 گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد ،‌

 اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است .

* * *

 حسین پناهی

آری گلم

دلم

حرمت نگهدار

کاین اشک ها

خون بهای عمر رفته ی من است .

نوشته شده توسط محکوم به مرگ ( حامد ) در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 22:3 | لینک ثابت |